اخبار
پیش از این در خبر ها
افغانستان
به قلم : علیرضا مناف زاده
تاریخ انتشار مقاله 05/11/2009 به روز شده 05/11/2009 14:28 TU
می گویند هیچ یک از دیوارهایی که آدمیان در درازنایِ تاریخ در گوشه و کنارِ جهان برافراشته اند، معنا و اهمیّتِِ دیوارِ برلَن را نداشته است. دیواری که در روزگارانِ کُهن گرداگردِ چینِ باستان کشیدند، برایِ جلوگیری از هجومِ بیگانگان بود. باروهایی که در مرزهایِ امپراتوری روم ساختند، برایِ جلوگیری از تاخت و تازِ بَربَرها یِ شمال و چادرنشینانِ جنوب بود. رهبرانِ اسرائیل مدعی اند که هَدفشان از ساختنِ دیواری در جنوبِ آن کشور، دراَمان نگه داشتنِ اسرائیل از تروریست هایِ فلسطینی بوده است. دیواری هم که آمریکاییان در مرزِ مکزیک می کِشند، برایِ پایان دادنِ به ورودِ غیرقانونیِ انبوهِ مهاجران به خاکِ آن کشور است. چنان که می بینیم، این دیوارها همه کارکَردِ دفاعی دارند و آن ها را برایِ جلوگیری ازهجوم و ورودِ بیگانگان به خاکِ این کشورها ساخته اند. درحالی که دیوارِ برلَن را در۱۹۶۱، رهبرانِ جمهوریِ دموکراتیکِ آلمان برایِ سد کردنِ خروجِ جمعیِ برلَنی ها و به طورکلّی آلمانیان ازآن کشور برافراشتند، آلمانیانی که تابِ زندگی در نظامِ سوسیالیستی را نداشتند و می خواستند به جهانِ غرب درآیند و در آلمانِ فدرال یا در دیگر دموکراسی هایِ غربی زندگی کنند.
ازهمان هنگامی که اتحّادِِ جماهیرِ شوروی و بریتانیا و ایالاتِ متحّدِِ آمریکا در گیرودارِ جنگِ جهانیِ دوّم بر ضدِ نیروهایِ محور هم پیمان شدند، سرنوشتِ آلمانِ پس از جنگ در کانونِ مذاکره ها و رقابت هایِ این سه قدرتِ بزرگ قرار گرفت. آنان در پُتسدام توافق کردند که خاکِ آلمان را به چهار منطقه ی اشغالی میانِ خود وفرانسه تقسیم کنند. برلَن را نیز که پایتختِ آلمان بود و در ناحیه ی زیرِ کنترلِ روس ها قرار داشت، به چهار منطقه تقسیم کردند. پس از جنگ، از ۱۹۴۶، هریک از آنان نسبت به منطقه ی اشغالیِ خود سیاستی جُداگانه در پیش گرفت. روس ها، که کشورشان سخت در جنگ آسیب دیده بود، نخستین کاری که در منطقه ی اشغالیِ خود کردند، برچیدنِ کارخانه هایِ آلمانی بود تا، از سویی، دشمنِ شکست خورده را تا جایی که بتوانند از پای بیندازند و، از سویِ دیگر، صنایعِ آن منطقه را به شیوه ی روسی بازسازی کنند. در نتیجه، از همان آغاز در میانِ مردم آلمان نسبتِ به خود بیزاری برانگیختند.
امّا آمریکاییان از راه هایِ گوناگون کوشیدند تا آلمانیان را به زندگیِ عادّی بازگردانند. کُمک هایی که مردم و دولتِ آمریکا به مردمِ آلمان کردند، در بازسازیِ آن کشور و برانگیختنِ نیرویِ زندگی در میان مردم بسیار کارساز بود. انگلیس ها نیز از سیاستِ آمریکاییان پیروی کردند؛ فرانسویان نیز با کمی درنگ و این پا آن پا کردن، سرانجام با آنان همگام شدند. با این حال، باید پذیرفت که تنها آمریکا می توانست با امکاناتِ شِگرفی که داشت آلمان را در باززایی اش به جِد همراهی کند. پس از ۱۹۴۸، سالی که کمونیست ها در چکسلواکی قدرت را با پُشتیبانی مُسکو به کُل دردست گرفتند، آمریکاییان آلمان را هرچه بیشتر در اقتصادِ خود جذب کردند و ازانگلستان نیز خواستند که در این کار آنان را یاری کند. آنان با به راه انداختنِ رفورمِ پولی و انتشارِ مارکِ آلمان که می بایست به اقتصادِ آلمان جانِ تازه ببخشد، روس ها را به هراس افکندند. این رفورم که زمینه سازِ تشکیلِ دولتِ آلمانِ غربی شد، واکنشِ روس ها را برانگیخت. بستنِ راه هایِ زمینیِ ورود به برلَنِ غربی، پاسخی بود که آنان از سرِ ناچاری به این رفورم دادند و بدین سان، کشاکشی را با آمریکا و غرب آغاز کردند که پیش درامدِ جنگِ سرد بود.
با رفورمِ پولی، رونق و فراوانی در بخشِ غربیِ آلمان پدیدار شد. آمریکاییان برایِ نجاتِ برلَن، پُل هوایی ایجاد کردند که بسیاراثربخش بود. از آن پس، مردمِ آلمان به آمریکاییان به چشمِ نجات دهندگانِ خویش نگریستند و هنوز آنان را قَدر می شناسند. سرانجام، روس ها پس از ده ماه شهربَندان، راه هایِ زمینیِ ورودِ به برلَن را گشودند.
در این میان، متّفقینِِ غربی، آلمانیان را به نوشتنِ قانونِ اساسیِ تازه ای برایِ کشورشان تشویق کردند که شالوده ی تشکیلِ آلمانِ فدرال شد. دیری نکشید که روس ها نیز منطقه ی زیرِ کنترلِ خود را به جمهوریِ دموکراتیک تبدیل کردند و آمریکاییان را مسئولِ دوپاره شدنِ آلمان شناساندند. امّا مردم آلمان فریبِ تبلیغاتِ کمونیست ها را نخوردند، زیرا به چشم می دیدند که کشورشان را با کُمک هایِ جهانِ غرب بازسازی می کنند.
درسالِ ۱۹۵۳، شهرِبرلَن بر کمونیست ها شورید که نشان می داد آن شهر از زمانِ شهربندانِ روس ها و پُل هواییِ آمریکاییان به کانونِ جنگِ سرد و نمادِ مبارزه برایِ آزادی تبدیل شده است. با این حال، رفته رفته به واقعیتِ همزیستیِ دو رژیم در بطنِ خود تَن داد و برایِ مردمَش راهی جز این نماند که خانه و کاشانه ی خود را رها کنند و به غرب بگریزند. چنان که شمارِ فزاینده ای از مردمِ برلَنِ شرقی و جمهوریِ دموکراتیک آلمان - که در مدّتِِ کوتاهی سَر به دو میلیون زد - به غرب گذشتند . در واقع، برایِ پایان دادنِ به این موجِ مهاجرت و انکار و وازدنِ رژیمِ کمونیستی بود که روس ها ورهبرانِ جمهوریِ دموکراتیکِ آلمان در ۱۹۶۱، دیوارِ برلَن را برافراشتند.
امّا این دیوار در دلِ شهرِ برلَن، به معنایِ گُسستِ رشته ی پیوندِ مردمِ شهر با غرب نبود. آلمان، ملتّی واحد امّا دوپاره با دو دولتِ جداگانه باقی ماند. هرچند جهانیان هردو دولت را به رسمیّت شناختند، ولی همواره به آلمانیان به چشمِ ملتّی واحد نگریستند. تا روزِ فروریختنِ دیوار در نُهمِ نُوامبرِ ۱۹۸۹، تَنش در روابطِ میانِ دو دولتِ آلمان هرگز فرو ننشست.
تا ۱۹۸۹، غربی ها از دیوارِ برلَن نه به عنوانِ رویداد بلکه به عنوانِ داستانی غم انگیز یاد می کردند. با فروریزی اش در نُهم نوامبرِ همان سال و بازتابِ گُسترده ی آن در رسانه ها بود که دیوار، نخست به رویدادی تاریخی، سپس، در کانالِ تلویزیونیِ آلمانی ـ فرانسویِ « آرته »، با بازگوییِ خاطره ها و روایتِ تجربه ی برلَنی ها، به موضوعِ تاریخ تبدیل شد.
امروزپس ازگذشتِ بیست سال از فروریزیِ دیوارِ برلَن، این رویداد را نشانه ی شکست و پایانِ کمونیسم و، در نتیجه، چرخِشگاهی در تاریخِ جهانی می دانند. سالِ ۱۹۸۹، دویستُمین سالگردِ انقلاب فرانسه نیز بود. این همزمانیِ نَمادین، معنا و اهمیّتِِ رویداد را در ذهنِ بسیاری از مردمِ کشورهایِ غربی پُررنگ تر کرد. فرانسوا فوره، مورّخِِ نامدارِانقلابِ فرانسه، شگفت زده از فروریزیِ دیوار و پیامدهایِ بی درنگِ آن، نوشت: این خُرد شدن هایِ پِی در پِی نتیجه ی برنامه ای اندیشیده نیست، بلکه تَسلسُلِ شتابنده ی بحران هایی است که با آهنگِ شتابانَش بیش تر به بلایی طبیعی می ماند و از خواست و اراده ی زِمامداران پیروی نمی کند.
امّا از یاد نباید بُرد که همه ی این رویدادها پیامدِ سیاستِ تَنش زداییِ میخاییل گورباچِف بود که از پایانِ دهه ی ۱۹۸۰ زیرِعنوانِ « پِرِستروییکا » می کوشید تا به آن جامه ی عمل بپوشاند. هدفِ اصلیِ گورباچِف به حرکت درآوردنِ رژیمِ از نَفَس افتاده ی شوروی و دَمیدنِ جانِ تازه به آن بود. او در پیِ اصلاحِ نظام بود و نمی خواست آن را ویران کند. در واقع، آنچه درعمل انجام داد، خواستِ اصلیِ او نبود. پایه هایِ نظام سوسیالیستی چنان سُست و پوسیده بود که ناگهان در همه ی کشورهایِ اروپایِ شرقی، جز در رومانی، رهبرانِ کمونیست پیشدستی کردند و با مردمشان همگام و هماواز شدند و خود، از بالا، رژیم هاشان را برانداختند. هیچ کس منتظرِ چنین پدیده ای نبود. حتّا مخالفانِ سیاسی در این کشورها، بااینکه به شکنندگیِ این رژیم ها آگاهی داشتند، در انتظار چنین چیزی نبودند.
بحث درباره ی سیاست هایِ پُشتِ پرده ای که به عقیده ی بعضی ها سبب سازِ اصلیِ فروریزیِ دیوارِ برلَن و فروپاشیِ نظام هایِ سوسیالیستی بودند، هنوز ادامه دارد و تا زمانی که اَسناد و مدارکِ رسمیِ این دولت ها در دسترس ِ پژوهشگران قرار نگرفته است، نمی توان در این باره نظری قطعی داد. امّا پیامد هایِ این رویداد ها خیلی زود موضوعِ بحث و نظرپردازی و تفسیرهایِ گوناگون شد. نخستین پیامد، وحدت آلمان بود. این وحدت برایِ نسل جوانِ آلمانِ شرقی و مردمِ آلمان، به طورِ کُلّی، رویدادیِ خُجسته بود. امّا برایِ برخی از رهبرانِ اروپایی مانند فرانسوا میتران و مارگارِت تاچِر و نیز برایِ بعضی از روشنفکرانِ یهودی و آلمانی نگران کننده بود. هراسِ آنان از این بود که مبادا دیوِ خُفته ی ناسیونالیسمِ آلمانی دوباره بیدار شود، به ویژه آنکه آلمانِ شرقی هنوز از نازیسم یکسره پاک نشده بود. چنان که وقتی شهردارِ برلَنِ شرقی، نُهم نوامبر را روزی تاریخی اعلام کرد، اِلی ویزِل، نویسنده ی یهودی تبار و یکی از قُربانیانِ نازیسم، در نیویوک تایمز نوشت : نیازی نیست که اکنون این روز را روزی تاریخی اعلام کنند، زیرا از پنجاه و یک سالِ پیش واردِ تاریخ شده است. منظورِ او، یهودی کُشی نازی ها در شبِ شیشه هایِ شکسته بود.
«کریستال ناخت» یا شبِ بلور- که آن را در فارسی به دُرستی به « شبِ شیشه هایِ شکسته » ترجمه کرده اند - جُنبشی بود که نازی ها درشبِ نُهمِ نوامبر سالِ ۱۹۳۸ به راه انداختند و در طیِ آن گروه هایِ ضربتِ حزبِ نازی در آلمان و اُتریش و بخشی از خاکِ چکسلواکی که در اشغالِ ارتشِ آلمان بود، به خانه ها و مغازه ها و کنیسه هایِ یهودیان حمله کردند و دست به آزار و کُشتار و شکنجه و تحقیرِآنان زدند. درآن شبِ خشونت بار، ۹۱ یهودی جان باختند. شیشه هایِ کنیسه ها و مغازه ها و خانه ها در خیابان ها ریخته بود و برایِ همین، آن شب را « شبِ شیشه هایِ شکسته » نام نهادند.
باری، جدا از نگرانی هایی که بعضی ها پس از فروریزیِ دیوارِ برلَن نسبت به بیداریِ ناسیونالیسمِ آلمانی نشان دادند و پیش بینی هایی در باره ی آینده ی آلمان کردند، بحثِ جدّی تری نیز در باره ی مفهومِ غاییِ این رویدادِ بزرگ در تاریخِ جهانی در گرفت. کم و بیش همه ی اندیشه گرانِ غربی از همان آغاز پذیرفتند و همچنان می پذیرند که این رویداد سرآغازِ پیکربندیِ سیاسیِ تازه ای در جهان بود. با از میان رفتنِ بَدیلِ کمونیسم، به نظر می رسید که نظامِ سرمایه داری و دموکراسیِ لیبرالی دیگر هماوَردی درعرصه ی فکر و، به طبع، در میدانِ سیاستِ ندارد. نظریّه ی « پایانِ تاریخ » را که فرانسیس فوکویاما، فیلسوفِ آمریکایی، مطرح کرد، می توان فرمول بندیِ فلسفیِ چنین برداشتی از اوضاع و احوالِ آن روزگار دانست. به عقیده ی او، با فروریزیِ دیوارِ برلَن و فروپاشیِ کمونیسم، دوره ی کشاکش هایِ بزرگ به سَر رسیده بود و گویا جهانیان به سویِ برپاییِ دولتی یگانه و یکسان پیش می رفتند. بعضی ها در ردِ نظریّه ی او خودِ رویدادِ فروریزیِ دیوارِ برلَن را پیش کشیدند وآن را نشانه ی آغازِ تاریخی تازه دانستند. فوکویاما سپس نظریه اش را دقیق تر کرد و نوشت: تاریخ را از دیدگاهِ هِگل می توان به عنوانِ تاریخِ ایدئولوژی یا تاریخِ اندیشه در بابِ اصولِ اوّلیه در نظر گرفت که در برگیرنده ی اصولِ حاکم بر سازمانِ اجتماعی وسیاسی نیز هست. بنابراین، پایانِ تاریخ را نباید به معنایِ پایانِ رویداد هایِ جهان، بلکه باید به معنایِ پایانِ تحوّلِِ اندیشه ی آدمی درباره ی همین اصولِ اوّلیه دانست. به عبارتِ دیگر، نه فروریزیِ دیوارِ برلَن می تواند ما را به ساختن و پرداختنِ اصولِ اساسیِ تازه ای رهنمون شود و نه تب و تاب ها و جُنبش هایِ ناسیونالیستی. آدمیان می توانند به عقب بازگردند، امّا اگربخواهند ازاین دام برَهند، رهایی شان با روی آوردنِ به اصولِ دموکراسیِ لیبرالی مُمکن خواهد بود و بس. این نظریّه را اندیشه گرانِ غربی از دیدگاه هایِ گوناگون نقد کردند. بیش ترِ آنان، بر خلافِ فوکویاما، بیرون آمدنِ از کمونیسم را سر آغازِ ورودِ به تاریخ می دانستند. نظامِ کمونیستی، زندانِ زمان وحتّا کُشتنگاهِ زمان بود. زیرا در آن، رویدادی که درخورِ نامِ رویداد باشد رُخ نمی داد. با فروریزیِ دیوارِ برلَن، تاریخی که به راستی از حرکت بازایستاده بود، دوباره به حرکت در آمد. فیلسوفِ آمریکایی را به بادِ انتقاد گرفتند که پایانِ جنگِ سرد را با پایانِ جنگ به طورِ کُلّی، و پایانِ دوره ای از بی تاریخی را با پایانِ تاریخ عوضی گرفته است.
پیش از ۱۹۸۹، در دوره ی جنگِ سرد، بر اثرِ تهدیدِ جنگِ هسته ای، نوعی تعادل و توازنِ قُوا بر جهان حاکم بود. دو اَبَرقدرتِ آمریکا و شوروی سَروریِ جهان را بر عُهده داشتند و حاکمیّتِِ مشترکِ آن ها بر جهان وضعی پدید آورده بود که می شد در آن، دستِ کم از نظرِ فکری، یعنی در ساحَتِ اندیشه، کم و بیش احساسِ آرامش کرد. این دو نظام، هریک به گونه ای، رهنمون هایِ فکری عرضه می کردند و به نوعی الهام بخشِ اندیشه گران در بسیاری از زمینه هایِ اجتماعی و سیاسی بودند. از سویِ دیگر، رقابتِ آن دو در سطحِ جهانی شرایطی فراهم آورده بود که نیروهایِ سیاسیِ رادیکال در کشورهایِ جهانِ سوّم می توانستند تا فروریختنِ پایه هایِ رژیم هاشان پیش بروند. انقلاب هایی که در جهان سوّم به « پیروزی » دست یافتند، از جمله انقلابِ ایران، همه از شرایطِ جنگِ سَرد بهره مند شدند. با فروریزیِ دیوارِ برلَن و ازهم پاشیِ اتحّادِِ شوروی، کسانی در غرب گُمان کردند که دُشمنِ نظامِ سرمایه داری و دموکراسیِ لیبرالی یکسره از میان رفته است و جهان به صلحِ پایدار وهماهنگیِ قطعی گام نهاده است. امّا این را از یاد بُردند که روزگاری میلیون ها انسان نویدهایِ رستاخیزیِ بنیانگُذارانِ مَکتبِ ماتریالیسمِ تاریخی را باوَر کرده بودند و اکنون می دیدند که پس از هفتاد و دو سال تجربه ی واقعیِ کاربَستِ اصولِ آن مَکتب، تمامیِ آن رؤیاها نقشِ بر آب شده اند. اگر قربانیانِ فیزیکی وبی واسطه ی این « وَهمِ بزرگ » پس از فروریزیِ دیوار احساسِ آزادی می کردند، بسیاری از قربانیانِ فکری اش آزرده جان بودند، چنان که خیلی زود درپیِ یافتنِ بَدیلی برایِ آرمان هایِ برباد رفته شان برآمدند. بی جهت نبود که انترناسیونالیست هایِ سوگَند خورده، یک شبه به ناسیونالیست هایِ دوآتشه تبدیل شدند.
می گویند کمونیسمِ چینی نَمُرده است و با سربلندی، سرنوشتِ یک میلیارد و نیم انسان را در دست دارد. امّا فراموش می کنند که رهبرانِ چین با پُشت کردنِ به بسیاری از اصولِ بنیادینِ کمونیسم و روی آوردنِ به فلسفه ی سرمایه داری بود که توانستند چین را به ابَرقدرتی نه تنها آسیایی بلکه جهانی تبدیل کنند. آنان نیز نتوانستند ریشه هایِ حِرص و مال پرستی را در آدمیزاد بخشکانند. مگر نه آنکه فروریزیِ دیوارِ برلَن، نویدبخشِ پیروزیِ روحیّه ی سودجویی نیز بود، روحیّه ای که آمریکا بیش از هر کشورِ دیگری در جهان نَمادِ عینیِ آن بوده و هست.
تا ۱۱ سپتامبرِ ۲۰۰۱، آمریکا نه تنها در مقامِ ابَرقدرتِ اقتصادی-نظامی، بلکه به عنوانِ برجسته ترین نَمادِ سرمایه داری، یکّه تازِ جهان بود. نظریّه ی « پایانِ تاریخ » ابطال ناپذیر می نمود. با حمله ای که در این روز به دو بُرجِ مرکزِ تجارتِ جهانی در نیویورک کردند، آمریکاییان فهمیدند که از زمانِ فروریزیِ دیوارِ برلَن به غلط فکر می کردند که دُشمنِ نظامِ سیاسی و فلسفه ی زندگیِ آنان یکسره نابود شده است. هیولایی که این بار در بَرابرِشان سَربَرکرده بود، ساخته و پرداخته ی نابِ ایدئولوژی هایِ قرنِ نوزدهُمی نبود، بلکه از دلِ ظُلَماتِ تاریخ می آمد و آبشخورِفکری اش تنها ایدئولوژی هایِ مُدرن نبود. پس از این رویداد بود که رهبرانِ آمریکا خوش خیالی های فوکویاما را به کناری نهادند و به هُشدارهایِ ساموئل هانتینگتون درباره ی « برخوردِ تمدّن ها » گوش فَرادادند.
حمله به دو بُرجِ مرکزِ تجارتِ جهانی در نیویورک و فروریزیِ خیره کننده ی آن ها دربرابرِ نگاهِ ناباورِ جهانیان، بی شک رویدادِ تاریخیِ بزرگی بود. بعضی ها این رویداد را نیز چَرخشگاهی درتاریخِ جهانی می دانند. پس از این رویداد بود که آمریکاییان رفته رفته فهمیدند که احساسِ قَدَرقُدرتی، احساسِ ناپایداری بوده که شرایطِ ناپایدارِ پس از فروریزیِ دیوارِ برلَن در آنان به وجود آورده بود. آنان متوجه شدند که آسیب پذیرتر از گذشته هستند و این بار با دُشمنی ناپیدا ولی همه جا حاضر سروکار دارند.
در این بیست سالی که از فروریزیِ دیوارِ برلَن می گذرد، تاریخ چنان شتابی گرفته است که امروز جهانیان، چنان که باید، فرصتِ بازبینی و سنجشِ تجربه هایِ گذشته را ندارند. بیست سالِ پیش، دموکراسیِ لیبرالی بی آنکه گلوله ای شلّیک کند برکمونیسم پیروز آمد. سرمایه داریِ غربی با متّحدانِِ تازه ای که پیدا کرد، چشمِ خود را بر مسائلی که نظامِ کمونیستی در پیِ حلّ آن ها بود، بَست، و امروز متوّجه می شود که خود را برایِ رویارویی با مسائل و مشکلاتِ دنیایِ تَک قطبی آماده نکرده بود. پایانِ روزگارِ ایدئولوژی ها قرار بود ما را به نظمِ جدیدِ جهانی رهنمون شود. امّا مشکل بتوان بر آنچه امروز برجهان حُکفرماست، نامِ « نظم » نهاد.
مقالات ویژه
06/02/201015:28 TU
27/01/201011:29 TU
26/01/201013:38 TU
28/01/201013:07 TU
03/01/201007:26 TU
چارلز داروین، متولد 1809 دیدگاه ما را از انسان و جایگاهش در عالم، برای همیشه دگرگون کرده است. صد و پنجاه سال پس از انتشار کتابش منشاء انواع تئوری تحول او، بنیان علم زیست شناسی باقی مانده است.
08/01/201017:12 TU
چارلز داروین در سن پنجاه سالگی با انتشار کتاب" تئوری انواع" انقلابی در علم بیولوژی و نگاه انسان به جایگاهش در جهان ایجاد کرد، نوۀ اراسموس داروین، پزشک و اندیشمند انگلیسی و فرزند رابرت وارینگ داروین، پزشکی صاحب نام بود.
08/01/201017:12 TU
02/01/201017:35 TU
28/12/200913:47 TU
18/12/200910:36 TU