برگ هایی از فرهنگ و هنر افغانستان

رویکرد فلسفی در شعر معاصر ایران و افغانستان

صدا ۰۹:۱۸
تجلیل از روز جهانی فلسفه در سازمان یونسکو در پاریس
تجلیل از روز جهانی فلسفه در سازمان یونسکو در پاریس UNIESCO

در ادامه برنامه های گفت وگو درباره « رویکرد به فلسفه و تفکر فلسفی در افغانستان» این هفته رویکرد فلسفی به شعر و ادبیات افغانستان را با مجیب مهرداد، شاعر و نویسنده جوان افغانستان بررسی کرده ایم. باید تذکر بدهم که متاسفانه این سلسله گفت وگوها، با عجله تمام و بدون هماهنگی قبلی، تقریبا فی البدیهه، انجام شده و به همین دلیل کمی و کاستی هایی دارد که ما پیشاپیش، از شنوندگان و خوانندگان خوب ما عذرخواهی می کنیم.

تبلیغ بازرگانی

 
آقای مجیب مهرداد، آیا میتوانید توضیح بدهید که شعر و ادبیات امروز افغانستان، چه رویکردی به فلسفه و تفکر فلسفی دارد ؟

م.م : رویکرد به فلسفه در افغانستان پیشینه درازی ندارد و فقط گاهگاهی بعضی از چهره های فرهنگی رویکردی به فلسفه داشته اند اما این رویکرد در کارهای آنان ارزش قطعی نداشته است. کسانی مثلا کسانی شاعر، نویسنده و محقق بوده اند و در درجه دوم به فلسفه پرداخته اندو به همین علت، ما در افغانستان رویکرد جدی به فلسفه نداشته ایم در حدی که کسانی بصورت اختصاصی، به فلسفه بپردازند، مطالعات فلسفی داشته باشند و یا پژوهش هایی در زمینه فلسفه داشته باشند.

بگونه مثال، در دهه های٤٠ ما با چهره هایی مثل صلاح الدین سلجوقی روبرو هستیم. وی همانگونه که به علامه معروف شده است در واقع کسی بود که اطلاعات دائرةالمعارفی داشت، هم رویکردی به عرفان اسلامی داشت، به زبان های عربی و انگلیسی مسلط بود و از این طریق، با ادبیات یونان و روم باستان نیز آشنایی پیدا کرده بود و درباره ادبیات اروپا نیز چیزهایی میدانست اما در همین حال رویکردی هم به فلسفه عصر خود دارد.

مثلا در آن زمان تازه فلسفه اگزیستانسیالیستی رواج و هواخوانی دارد و ما از نوشته های سلجوقی میدانیم که وی اگزیستانسیالیست هایی مثل ژان پل سارتر یا که یر که گارد را می شناخته. با آنهم رویکرد سلجوقی به این مسایل فلسفی خیلی عمیق نیست و وقتی از سارتر یاد می کند، ما اشراف جدی بر فلسه سارتر را در نوشته های  او نمی بینیم. سلجوقی مثلا اشاره هایی به هایدگر هم دارد. می گویند پسانترها، اسد آسمایی کارهایی داشته در زمینه فلسفه اما ( بیرون از این ها) رویکرد جدی به فلسفه تا دهه های هشتاد ( خورشیدی) وجود نداشته است.

در دهه هشتاد نسل جدیدی بوجود آمد که جدی تر به فلسفه پرداخته است، چه آنانی که شاعر و نویسنده بودند و چه آنانی که در حوزه علوم اجتماعی و انسانی کار می کردند. جوانانی که در دهه هشتاد وارد عرصه شدند جدید تر و اختصاصی تر به فلسفه پرداختند. خوشبختانه این باعث شده که درکی از فلسفه در افغانستان شکل بگیرد که ما تاثیران آن را روی حوزه های دیگر می بینیم. 

تصوری وجود دارد مبنی بر اینکه شعر جایی است که در آن تفکرات فلسفی جایگاهی خاصی دارد. شما بعنوان شاعر، چقدر با این طرز دید موافق هستید و در شعرهای خودتان چقدر به تفکر فلسفی پرداخته اید ؟ 

م.م : در افغانستان در دوره حزب دمکراتیک خلق شاعران رویکردی به فلسفه مارکسیستی داشتند که ما کم کم نمونه های آن را در شعرهای واصف باختری، عبدالله نایبی و شاعران مطرح آن زمان می بینیم ولی در این رویکرد هم بیشتر بار اجتماعی فلسفه مارکسیستی در شعر و ادبیات مطرح بوده تا اینکه مثلا فلسفه دیالکتیک مارکس یا مسایل مربوط به آن در این شهر ها بازتاب یافته باشد.

البته رویکرد جوانان دهه هشتاد، در عرصه شعر و ادبیات، به فلسفه جدی تر بوده. البته پیشتر ما واصف باختری را داریم که رویکرد جدی تر به فلسفه داشته اما تاثیر آن را در شعر باختری کمتر می بینیم. شعر واصف باختری بیشتر شعر اجتماعی– سیاسی است.

در نسل ما اما، ما تاثیر فلسفه پساساختار گرایی فرانسه را در جریان آوانگارد شعر افغانستان می بینیم. البته این جریان بیشتر از ایران به افغانستان آمده. یعنی فلسفه ساختارگرا و پسا ساختار گرا ابتدا تاثیرگذاشته روی شعر دهه هفتاد ایران ونوعی شعر که بیشتر تکیه دارد بر ارزشهای زبانی تا صور خیالی که در دهه چهل رایج بود و از آن جا به افغانستان هم رسید. بعضی شاعران به پیروی از فلسفه فرمالیستی یا ساختارگرایی، یا فلسفه شالوده شکنی- بویژه شالوده شکنی ژاک دریدا- شعرهایی را سرودند که بر اساس قرائت آنان از فلسفه پساساختار گرایی فرانسه بود : یعنی شعری که از قطعیت می گریزد و طرفدار مراکز چندگانه در درون شعر است و یا از ساختار فرار می کند.

این ها چیزهایی بود که در اثر خوانش جدید فلسفه پساساختار گرایی فرانسه در ایران بوجود آمد و بعدتر به افغانستان هم رسید و البته من خودم تجربه هایی در این زمینه داشته ام. یعنی شعرهایی که ضد قطعیت و ضد ساختار هستند.

اگر مشخصتر صحبت کنیم وقتی که شالوده ساختار کلمه به هم می ریزد این گرایشی است که از شالوده شکنی دریدا بیرون آمده، یعنی فلسفه ای که بازی می کند با ساختار نحوی و صرفی شعر.

این تجربه، یک تجربه عام است. مثلا در مجموعه " جنازه در دهان "  از مسعود حسن زاده در افغانستان، یا چهره هایی دیگر مثل احمد موسوی، نقیب آروین (کمتر)، در کابل جواد خسرو و یا وحید بکتاش. ما این تجربه های زبانی را داشتیم، تجربه هایی که ما در آن طرفدار یک ساختار نامتمرکز در شعر بودیم. یعنی شعرهایی که چند محور دارند، چند مرکز دارند. یا شعر های چند صدایی یا شعرهایی که در آن بازی های زبانی شده و ساختار کلمات درهم ریخته، ساختار جمله در سطح کلمه یا ساختار نحوی بهم ریخته. همه این تجربه ها بخاطر آن است که ما فضاهای معنایی جدید یا زمینه هایی را برای خوانش های متعدد در متن بوجود بیاوریم.

آیا میتوانیم بگوییم در این رویکرد فلسفی به شعر از سوی شاعران و نویسندگان افغان- شاعران جوان البته- با زبان، بعنوان موضوع فلسفه برخورد صورت می گیرد ؟

م.م : دقیقا، چنین است. ببینید، ادبیاتی که در دهه هشتاد به ایران رسید با چهره هایی مثل علی عبدالرضایی، مهرداد صلاح، زیبا کرباسی یا پگاه احمدی، در واقع آنها بر زبان تکیه داشتند. یعنی آنان یک نوع شعر زبانی را خلق کردند که تاثیر می پذیرد از فلسف پساساختار گرای فرانسه که در آن عدم قاطعیت معنی، خوانش های چندگانه متنف بینامتنیت و شالوده شکنی مطرح است. یعنی تحت تاثیر فلسفه فرانسوی ادبیات و شعر فارسی متحول شد و تاثیر آن به افغانستان هم رسید. کتابهایی از بارت، فوکو، دریدا و دلوز از طریق ترجمه های ایرانی در افغانستان خوانده شده اند.  
در این زمینه ما حتی نوشته هایی هم داشتیم که متاثر بودند از فلسفه ونظریه های ادبی فلسفه پساساختار گرایی. در این زمینه خوشبختانه نمونه ای داریم و آن کتابی است از داکتر یعقوب یسنا که خوانشی است از همین فلسفه زبانی.  
 

 

 

دریافت رایگان خبرنامهبا خبر-پیامک های ما اخبار را بصورت زنده دریافت کنید

اخبار جهان را با بارگیری اَپ ار.اف.ای دنبال کنید