دسترسی به محتوای اصلی
راهِ ابریشم

ما همه "شارلی" هستیم

صدا ۱۷:۴۶
توسط : شهلا رستمی
۳۸ دقیقه

در پی سوءقصد تکان دهنده به دفتر هفته نامه فکاهی "شارلی هبدو" و کشته شدن دوازده تن و از جمله چند تن از بهترین کاریکاتوریست‌های فرانسه، در مورد این رخداد سخن بسیار رفت و عزای عمومی اعلام شد، اما با کشته شدن قاتلان آنها هم نمی‌توان گفت که کمبود آنان جبران خواهد گردید.

تبلیغ بازرگانی

این سوءقصد که سوءقصد به آزادی بیان خوانده شد و موجی از همبستگی ملی و فراملی به وجود آورد، کسانی را هم که چندان خواننده پر و پا قرص این هفته‌نامه نبودند را بر آن داشت که تنها با هدف هواداری از آزادی بیان و ابراز انزجار از کسانی که به بهانه مذهب آدم می کشند و می‌خواهند همه را بترسانند، خود را آبونه کنند. باقی ماندگان آن سوءقصد نیز علیرغم شوک وارده تصمیم گرفتند شماره آینده را در روز چهارشنبه آینده در یک میلیون نسخه منتشر کنند.

"شارلی هبدو" که پیشینه اش ماهنامه "هاراکیری" است، میراث دار دو قرن سنت تصویر فکاهی و کاریکاتور جراید است.
ماهنامه "هاراکیری" که در سال 1960 به وجود آمد و "کابو" و "ولنسکی"، دو کاریکاتوریست کشته شده نیز با آن همکاری داشتند، همچون در نیمه های قرن نوزدهم در سال 1961 ممنوع شد و پس از مدتی خاموشی بار دیگر چاپ شد و باز هم در سال 1966 بسته شد. پس از شش ماه این ماهنامه توانست کارخود را از سر گیرد و همانگونه که گفته شد با پیوستن شماری کاریکاتوریست با نام "هارا کیری هبدو" چاپ شود.

پس از در گذشت ژنرال دوگل در ماه نوامبر سال 1970 و آتش گرفتن یک دیسکوتک که 147 قربانی به بار آورد، این هفته نامه بر روی صفحه نخست خود بدون هیچ تصویری نوشت: «رقص فاجعه بار در "کولومبه"، یک کشته». تیتری که باعث شد وزیر کشور وقت، آن را ممنوع سازد.
هیأت تحریریه این هفته نامه تصمیم گرفت این ممنوعیت را دور بزند و زیر نام "شارلی هبدو" هفته نامه را منتشر کند. هفته نامه ای که گرچه نامش با اشاره به شخصیت یک داستان مصور آمریکائی به نام "پی نات" برگزیده شده بود، درعین حال تلنگری به ژنرال دوگل می زد که نام کوجکش "شارل" بود و "شارلی" مخفف آن است.

درسال 1982، این هفته نامه به دلیل فروش کم ناچار شد درهای خود را ببندد اما در سال 1992 بار دیگر شناسنامه خود را به ثبت رساند و راهی روزنامه فروشی ها شود.
در سال 2002، در پی چاپ کتاب "خشم و غرور" اثر "اوریانا فالاچی" نویسنده ایتالیائی، بحثی در فرانسه پیرامون آن درگرفت چرا که "روبر میزرائی" فیلسوف، در سر مقاله خود، مواضع اوریانا را جسورانه خوانده گفته بود: «نه تنها اوریانا علیه اسلام گرائی مرگبار برمی خیزد، بلکه چشم پوشی اروپائیان را در برابر این واقعیت که اسلام به جنگ صلیبی علیه غرب برخاسته و نه غرب بر علیه اسلام، محکوم می کند».

ماجراهای پیش آمده در پی چاپ کاریکاتورهای پیامبر اسلام که در سال 2006 توسط "یولاندز پوستن" دانمارکی و چاپ دوباره آن توسط "شارلی هبدو" برای حمایت از آزادی بیان که اعتراضات بسیاری را در کشورهای مسلمان به دنبال داشت، بارها در بسیاری از مطالب روایت شده است.

اعتراضات به تصویرهای انتقادی این هفته نامه پرشمارند اما گاه نیز با برخوردهای دشمنانه تری توأم بوده اند که از جمله آنها پرتاب خمپاره به سوی دفتر این روزنامه در سال 2011 است که در آن آتش سوزی به وجود آورد و ضرربسیار زد.
روزنامه "لیبراسیون" به مدت دو ماه کاریکنان این روزنامه را در خود جا داد تا آنها دوباره درساختمان تازه ای جای داده شوند.

سوء قصد روز 7 ژانویه 2015 اما حکایت از دلخراش ترین برخورد با روزنامه نگاران و کاریکاتوریست هائی دارد که مسائل فرانسه و دنیا را در شکلی طنزآمیز مطرح می کردند و با کسی هم دشمنی نداشتند.

حال نگاه کوتاهی به تاریخچه کاریکاتور و نشریات فکاهی در فرانسه بکنیم که آنها هم در زمان خود از سانسور و سرکوب بری نبوده اند.

کلمه "کاریکاتور" در قرن هفدهم پدیدار شد و همانگونه که همه می دانند، اساسش را غلو کردن خطوط شخصیت‌ها تشکیل می‌دهد، اما گاه نیز کلماتی در کنار آن قرار داده می شود تا اثر آن را بیشتر کند.
گرچه کاریکاتور جراید به شکلی کمرنگ در قرن هژدهم پا گرفت، اما انقلاب فرانسه و دوران امپراتوری، شاهد اوج گرفتن این گونه کاریکاتورها آنهم تحت تأثیر کاریکاتوریست های انگلیسی بود.

قرن نوزدهم، قرن طلائی هنر کاریکاتور به شمار می آید که نقش بسیار مهمی در پخش اندیشه سیاسی و درگیری بحث‌های دمکراتیک ایفا کرد.
این تصویرها همچنین توانستند با برخورداری از پیشرفت های تکنیکی در زمینه چاپ، کم کم تحت تأثیر کاریکاتوریستی به نام "شارل فیلیپون" و نشریه ای را که او در سال 1830 به نام "کاریکاتور" به وجود آورد، در روزنامه‌ها هم جای خود را باز کنند. پس از "شارل فیلیپون"، یکی از چهره های مهم کاریکاتور سیاسی، "هونوره دومیه" نیز نشریه خود "شاریواری" یا همان "شر و ور"ی را که وارد زبان فارسی شده منتشر نمود.

لوئی فیلیپ اثر  Daumier
لوئی فیلیپ اثر Daumier

اما این نشریات فکاهی از نزدیک توسط رژیم های سیاسی زیر نظر قرار داشتند چون تصویرهای آنها هم با باسوادان و هم با بی‌سوادان رابطه برقرار می کرد و بنابراین از دید دولتمردان، خطرناک تر از نوشته به شمار می آمد.

در سال‌های 1860 که از میزان خودکامگی رژیم کم شد، کاریکاتور بار دیگر جان تازه ای گرفت و با تصویب قانون آزادی مطبوعات در روز 29 ژوئیه 1881، کاریکاتور به شکلی چشمگیر وبی سابقه همه گیر شد، به ویژه این که شمار مطبوعات هم روندی افزاینده را می پیمود. این کاریکاتورها تا جنگ دوم جهانی نقش مهمی را در بسیج کردن مردم از جمله در زمینه تدوین قانون "لائیسیته" و جدائی دین از دولت، ایفا نمودند. تصویرهای "آسیت او بور" و یا "کانار آن شنه" تبدیل شدند به حربه‌هائی بسیار توانا برای بیان مسائل سیاسی و اجتماعی.
کاریکاتورهای این دوقرن که فراز ونشیب های اجتماعی و سیاسی را نشان می دهند، امروزه منابع مهمی برای گرفتن نبض اجتماعات در آن دوران ها، برای تاریخ نویسان به شمار می آیند، اما همواره در دوران ما، در بسیاری از کشورها جرم به شمار می‌آیند و طراحانشان را راهی زندان و یا غربت می کنند.

 

"در درون دریاداستان یک زن غواص ایرانی را به تصویر می کشد

انسان‌های ماجراجو همیشه مورد نظر دیگران بوده اند و آنها هستند که بهترین سوژه برای کتاب ها، فیلم ها و هنرهای دیگر به شمار می آیند.
"ماریون پوآزو" مستند ساز جوان فرانسوی، به تازگی مستندی را از تنها زن غواص ایران ودوستش تهیه کرده که در جشنواره "سینما حقیقت" تهران به نمایش در آمد.

در این فیلم، این زن جوان که "مونا سراجی" نام دارد و اسکی باز ماهری نیز هست و دوست دیگرش شهلا، در کنار "ایسکی بریتون" موج‌باز حرفه ای ایرلندی، با کنجکاوی و جسارت بسیار به موج بازی در سواحل چابهار در خلیج فارس دست می‌زنند و در جهت علاقمند کردن کودکان، جوانان، زنان ومردان چابهار به این ورزش تلاش بسیار می کنند.
حضور این زنان در منطقه ای بسیار سنتی از ایران و پیروزی آنان در شناساندن و علاقمند کردن کودکان، پسران و دختران این منطقه به موج بازی، یکی از نکات جالبی است که این فیلم به بیننده نشان می دهد.

ما همچنین از ورای این فیلم بیشتر با ایران و "پتانسیل های" آن برای جذب گردشگرانی از گونه‌ای دیگر آشنا می شویم. درمی یابیم که طی ماه‌های پرباد، موج سواری (سرفینگ) در چابهار می تواند برای شماری جالب باشد.

از "ماریون پوآزو" مستند سازی که پیش‌تر، از جمله فیلمی در عراق ساخته بود پرسیدم از کجا با این موضوع آشنا شد و به ساختن آن تمایل پیدا کرد؟

Marion Poizeau  مستند ساز فرانسوی
Marion Poizeau مستند ساز فرانسوی

ماریون پوآزو: نخستین بار در سال 2010 به ایران رفتیم چون می دانستیم که در جنوب ایران موج وجود دارد. البته بیشتر کنجکاویِ راهنمای من و دوست ایرلندی‌ام بود که حرفه‌ای است و دراین زمینه شناخته شده است. ما می خواستیم بدانیم آیا موج بازی در ایران ممکن است؟ خود کشور ایران هم برای ما جالب بود چون چیز زیادی درباره اش نمی دانستیم و رسانه‌ها هم در این مورد سخنی نمی‌گویند. سپس فهمیدیم که تنها جائی که می توان در آنجا موج سواری کرد بلوچستان است که چندان منطقه میهمان نوازی به شمار نمیآید.
با رسیدن به آنجا، استقبال گرمی از ما به عمل آمد و ما علاقمندی آنها را به یاد گیری این ورزش دیدیم. بنابراین سه سال بعد تصمیم گرفتیم که بدانجا باز گردیم، چون واکنش های مثبتی از سفر نخستین به دستمان رسید و خواستیم با ایرانیان این علاقمندی خود به ورزش را تقسیم کنیم.

پرسش: آن چه که جالبه این است که شما این تجربه را انجام دادید و توانستید نظر بسیاری از اهالی آنجا را به خود جلب کنید و جوانان و کودکان بیایند به سوی این ورزش. آیا پس از بازگشت خبری از اینها دارید؟ ایا اینها بدون شما ادامه دادند؟

ماریون پوآزو: پس از ساختن فیلم ، من دوبار به ایران رفتم و ما با هم آموزش موج سواری را سازمان دادیم. در واقع افزون بر فیلم، یک پروژه جریان یافته و ما در حال ایجاد یک فدراسیون هستیم. بله هم اکنون مردان، زنان و جوانان موج سواری می کنند و هر دوباری که من رفتم، موج سواران زیادی بودند. به عنوان مثال در دوره آموزشی که در ماه سپتامبر برگزار کردیم، کسانی از تهران، مشهد و شیراز برای یادگیری آمده بودند

پرسش: آیا همه آنها مرد و نوجوان بودند و یا خانم ها هم توانستند بیایند و یا اجازه موج بازی را بگیرند؟

ماریون پوآزو: شماری زن درسفری که در 2014 داشتیم از جاهای دیگر آمده بودند اما از همه شگفت‌انگیزتر، دیدن دو زن بلوچ اهل چابهار بود که پس از رفتن ما، دریافته بودند که ما تخته‌های خودمان را برای استفاده همگان نزد سه مرد اهل گذاشته ایم؛ از این رو توانسته بودند آنها را به امانت بگیرند و به تمرین موج سواری بپردازند.

پرسش: شخصیت فیلم "مونا سراجی" هم شخصیت بسیار جالبیه؛ او بی نهایت ورزشکار است و اسکی باز خوبی هم هست و به همین دلیل هم یک تصادف شدید داشته، ولی در برابر هیچ ورزش دشوار و یا خطرناکی واپس نمی نشیند. چگونه با این شخصیت در تماس شدید، چون افزون بر خطر موج بازی، خلیج فارس پر از کوسه است؟

ماریون پوآزو: آشنائی من و مونا از این رو ممکن شد که من خودم "اسنو بورد" می کنم چون زادگاهم کوهستان است و کسانی که این ورزش‌های پرخطر یعنی "اسنوبورد" و موج سواری را انجام می‌دهند همه همدیگر را می‌شناسند و مانند یک خانواده کوچک هستند. ما دوستان مشترکی داشتیم و من اورا از این راه شناختم. سپس در هم زمان و در یک محل در "زلاند نو" زندگی کردیم . نباید فراموش کنیم که وقتی به سوی یکی از این ورزش‌ها می رویم خواه ناخواه به سوی ورزش‌های مشابه هم تشویق می شویم. بنابراین وقتی به او گفتم آیا می خواهد موج سواری کند" او گفت بله، البته.

پرسش: فیلم شما در جشنواره "سینما حقیقت" در تهران به نمایش درآمد. واکنش به آن چگونه بود؟

ماریون پوآزو: در تهران استقبال بسیار خوب بود چون من فکر می کنم بدین دلیل که شماری از تهرانی‌ها و ایرانی ها بلوچستان را به خوبی نمی شناسند، علت هم می تواند این باشد که این منطقه چندان حسن شهرتی ندارد و ما جرأت انجام این کار را به خود راه دادیم. دوم این که شماری از من می پرسیدند کی شما باز به چابهار می روید تا ما هم بیائیم با شما موج‌سواری کنیم. در نهایت این فیلم توانست تصویر دیگری از منطقه بدهد و این جای بسی خوشوقتی است چون مردم آنجا از ما واقعأ خیلی خوب استقبال کردند. حال ممکن است این فیلم مورد خوشایند برخی قرار نگیرد و چندان موافق کاری که ما در آنجا انجام می دهیم نباشند. نمی‌دونم..

پرسش: شما یک مستند ساز هستید و طبیعتأ کارتان به دختران موج باز ایرانی محدود نمی شود. آیا طی این سفرها به ایران موضعات دیگری توجه شما را جلب کرد که بخواهید از آنها فیلمی تهیه کنید؟

ماریون پوآزو: سوژه در ایران بسیار است چون ایران کشوری است شگفت انگیز. بله من سوژه‌های بسیاری را دیدم و ایران را بسیار دوست می دارم؛ حال دلم می خواهد که برای لذت بردن از این کشور و دوستانی که در آنجا پیدا کردم به این کشور سفر کنم. ازسوی دیگر، من تازه این فیلم را به پایان رسانده‌ام و به زمان نیاز دارم تا کمی از این موضوع فاصله بگیرم چون این تنها یک فیلم نبود بلکه تجربه شناساندن موج سواری و کشف کشوری بود که برایم ناشناس بود و هربار جنبه تازه ای از آن را می بینم.

پرسش: کی فکر می کنید ما بتوانیم این فیلم را از تلویزیون‌های فرانسه ببینیم؟

ماریون پوآزو: من امیدوارم که تلویزیون‌های فرانسه به آن توجه کنند، چون برخورد فستیوال‌های با آن خوب بوده اما تا امروز هیچ تلویزیونی در فرانسه آن را نپذیرفته واین حیف است چون یک تصویر دیگری از ایران می دهد. شاید تلویزیون‌های فرانسه عادت به نشان دادن فیلم هائی که جنبه مثبتی از ایران نشان می دهند ندارند، اما این تصویر همان چیزی است که تجربه اش کرده ام و برای این که دیدم از ایران درست باشد با ایرانیان کار کردم. من فکر می کنیم که مردم نیاز دیدن این گونه ماجراهای مثبت انسانی را دارند. یک کمی رؤیا حال انسان را جا می‌آورد.

 

"پاراجانف" بر روی پرده سینماها

پیش از نمایش یکی از شاهکارهای سینمای شوروی "اسب های آتش" (1964)، ساخته "سرگئی پاراجانف" کارگردان آوان‌گارد و جنجالی ارمنی‌تبار گرجستانی، در نسخه دیجتالی و ترمیم شده آن در روز 29 ژانویه، فیلمی به نام "رسوائی پاراجانف و یا زندگی یک هنرمند در شوری سابق" ساخته "سرژ آوه دیکیان" کارگردان ارمنی تبار فرانسوی، در روز 7 ژانویه اکران گردید.

در این فیلم ، "سرژ آوه دیکیان"، با نشان دادن تکه‌هائی از زندگی هنرمند خلاقی که سال‌ها به اتهام هم‌جنس گرائی به زندان افکنده شد و از همسر و فرزند خود دور ماند و نتوانست به کار خود ادامه دهد می پردازد.

کارگردان بسیار مطرح تاریخ سینمای شوروی که با فیلم "اسب های آتش" توانست در دنیا مطرح شود و همواره در فیلم‌هایش سنت ها و موسیقی منطقه قفقاز را به کار می گرفت و هم اکنون هم موزه ای از تابلوها، کلاژها و همه اشیاء غریب و ناهمگنی که جمع می کرد در ارمنستان برایش ایجاد شده، به بدن و زیبائی اهمیتی بسیار می داد.
این فیلم و فیلم های دیگرش که توسط سانسورچی‌های رژیم درک نمی شد، برای وی دردسر ساز بود و جز تلخی و دربدری چندان دستاوردی نداشت.

پاراجانف"، پس از آزادی از زندان در سال 1982، دوفیلم دیگر "افسانه دژ سورام" (1984) و "عاشق غریب" (1988) را ساخت وپس از آن در پی بیماری در سال 1990 در فرانسه درگذشت.

پاراجانف، نه تنها به دلیل سبک آوان‌گارد خود، سینمای کشورش اتحاد جماهیر شوروی را تحت تأثیر قرار داد، بلکه با استفاده از حرکت دوربین و برگزیدن رنگ‌های تند وشاد در کنار تصاویر کم رنگ و شیشه ای و همچنین کادرهای نامأنوس، داستان خود را تعریف می کرد.

با فیلم "رسوائی پاراجانف و یا زندگی یک هنرمند در شوری سابق"، گرچه تماشاگر بار دیگر وارد دنیای این هنرمند شگفت انگیز می شود، اما کاملأ این خلاقیت را حس نمی کند.
با این حال فیلم از کسی سخن می گوید که بسیار اثرگذار و پیشتاز بوده و بیشتر سینماگران دنیا را مجذوب خود کرده است.
از "سرژ آوه دیکیان" پرسیدم چگونه باید به این فیلم نگاه کرد، به ویژه برای کسانی که چندان "پاراجانف " را نمی شناسند و با آثار هنری وی اشنائی ندارند؟

Serge Avedikian کارگردان ارمنی تبار فرانسوی
Serge Avedikian کارگردان ارمنی تبار فرانسوی

سرژ آوه دیکیان: تماشاگر باید بیشتر به موضوع آن کشیده شود؛ موضوع آن داستان زندگی یک شخص خلاق، سینماگری جسور و ضد معیارهای تثبیت شده، پر از فانتزی، تأثیرگذار، نامتعارف و تحریک کننده است که ناچار به زندگی در رژیمی بود که هیچکدام از این خصوصیت ها را بر نمی تابید و در رژیمی که همه‌چیز می بایست در درون یک کادر قرار گیرد، او برون از کادر قرار می گرفت. از این رو "پاراجانف" تمام زندگی خود را صرف مبارزه برای دست یافتن به زندگی ای کرد که آرزویش را داشت از ورای نقاشی، کولاژ و به ویژه هنر سینما. او هنرمند کاملی بود که توانست در برابر رژیم ایستادگی کند در حالی که دائم تنبیه می شد.

او را 5-6 سال زندانی کردند و به مدت پانزده سال جلوی ساختن فیلمش را گرفتند. اما او بار دیگر از جا برخاست و چند شاهکار به وجود آورد از جمله "اسب های آتش" را در اوکرائین ساخت، "سایات نوآ" را در ارمنستان در سال 1967 و سپس "عاشق غریب". او تنها کارگردان شوروی سابق است که یک فیلم اوکرائینی، یک فیلم گرجستانی، یک فیلم ارمنی و یک فیلم آذری ساخته چون افسانه ها، زبان ها، حرکت های موزون و فرم‌های گوناگون را دوست می داشت. توانائی او هم از این ناشی می شد که ورای ایدئولوژی و وابستگی ها فکر می کرد وتنها به زیبائی پایبند بود که همه آن را می فهمند و این پدیده ای تقریباً نادر است و ما آن را گاه در سینمای "فللینی" یا "پازولینی" می بینیم؛ اینها کسانی هستند که از شماری از مرزها گذشته اند و گویشی سینمائی برای سخن و گفتگو با دیگران یافته‌اند؛ از این رو گاه دسترسی به دنیایشان به دلیل آن که بیننده آن را فوری درک نمی کند دشوار به نظر می‌آید، اما چنین نیست و بسیار به حس همگان نزدیک است.  فیلمی که من درباره وی ساخته ام و خودم هم نقشش را ایفا می کنم این راه را برای تماشاگر می گشاید چون او را در زندگی و تنهائی اش دنبال می کند. و این می تواند هر کسی را تحت تأثیر قرار دهد

پرسش: پاراجانف، در عین حال توانست بر همه این دشواری ها چیره شود، در حالی که طرد شده بود؛ اما در همان رژیم کاملأ بسته توانست بیافریند و حتا در بیرون از کشور هم به شهرت برسد.

سرژ آوه دیکیان: او پس از ساختن فیلم "اسب های آتش"، در اوکرائین معروف شد و همین برایش دشواری ببار آورد چون در برون از کشور معروف شده بود، رژیم چنین چیزی را نمی خواست؛ بنابراین تنبیه اش کردند و گفتند تو می توانی در خارج با هنرت به شهرت برسی اما ما هنرت را نمی خواهیم.

پرسش: میراث پارجانف چه بوده و آیا نسل کنونی او را به عنوان یک استاد و پیش‌کسوت می شناسد؟

سرژ آوه دیکیان: من فکر می کنم که شماری عاشق کارهای او هستند و خواهند ماند چون او موجودی است غیرمتعارف، کسی است که تقلید از او دشواراست، من خودم هم از او تقلید نکردم بلکه خواستم دنیایش را مجسم کنم؛ او هنرمندی است که نمی توان تعریفی برایش پیدا کرد یعنی کسی است که می خواهیم شبیهش باشیم اما نمی دانیم به چه ترتیب. چون نمی دانیم او به چه ترتیب این آزادی را به دست آورده است؟

 

پازولینیدر ورژن "ابل فرارا" در سینماها

"پی‌یر پائولو پازولینی" فیلم‌ساز ونویسنده چپ‌گرا و جنجالی دهه شصت میلادی سینمای ایتالیا، دستمایه آخرین فیلم "آبل فرارا" کارگردان جنجالی آمریکائی است که با فیلم دیگرش "به نیویورک خوش آمدید" در فستیوال کَن ماجرا آفرید.

در این فیلم که به روزهای پایانی زندگی "پازولینی" اختصاص یافته، "فرارا" به گذشته، فعالیت‌های اجتماعی و هنری پازولینی هم اشاره ای دارد و به رؤیاهای این فیلم‌ساز و فیلم‌ها و پروژه‌هایی صحبت می‌پردازد که وی کارگردانی کرد و یا امکان ساخت آنها را پیدا نکرد.
  ‌"یلم دفو"، افزون بر توانائی در ایفای نقش، به دلیل شباهت جسمانی، بسیار خوب در قالب این کارگردان خلاق فرو می‌رود.
گفتنی است که" پازولینی" چهارمین همکاری مشترک سینمایی "فرارا" و "دفو" است.

Willem Dafoe    در فیلم Pasolini
Willem Dafoe در فیلم Pasolini

جسد "پازولینی" همجنسگرا ، یکی از صادق‌ترین شاهدان دوران گذار ایتالیا از یک کشور فقیر کشاورزی به یک کشور مدرن صنعتی، که این دوران را نه تنها از ورای داستان بلکه با گزینش چهره ها و بدن‌های خاص و نیز مناظر شهری و روستائی همراه با تعمقی سیاسی- اجتماعی نشان می دهد، در روز دوم نوامبر سال 1957 در خرابه ای در "اوستیا" در نزدیکی "رُم"، پیدا شد که آثار جراحات و ضربه‌های بسیار بر آن دیده می شد. پس از آن "جوزپه پلوسی" یک نوجوان ولگرد، به جرم قتل وی دستگیر شد.

به هررو، نظر به شمار ضربه‌هائی که به وی وارد آمده بود، بعید به نظر می رسید که این کارِ تنها کار یک نفر باشد. در واقع موضع گیری شدید او علیه کلیسای کاتولیک و سیاستمداران فاسد، باعث شد در همان زمان بسیاری بگویند که قتل او در جائی دیگر طرح ریزی شده بود.

در سال 2009، یعنی بیش از سی سال پس از این قتل، "جوزپه پلوسی" که باغبانی می کند و درآغاز اتهام قتل پازولینی را پذیرفته بود، اعترافات پیشین خود را پس گرفت و گفت به دلیل فشار خشونت‌بار خانواده‌اش چنین ادعاهایی را کرده بود و نام قاتلان اصلی را فاش کرد.
او از برادران "بورسلینو" در میان پنج حمله کننده به "پازولینی" نام برد که به گفته او «فاشیست و قاچاقچی مواد مخدر» بودند. "جوزپه پلوسی" می گوید که او در این قتل شرکت نداشته و به باور وی، این افراد به سفارش کسان دیگر به قتل "پازولینی" دست زده اند.

"پی‌یر پائولو پازولینی"، در سال 1922 در "بولونیا" زاده شد و از فیلمسازان نسل دوم سینمای بعد از جنگ ایتالیا بود. او علاوه بر فیلمسازی، رمان، شعر و نقد سینمایی و فرهنگی نیز می نوشت.

پازولینی کارش را در سینما با نوشتن فیلمنامه "شب‌های کابیریا" برای "فللینی" آغاز کرد. "انجیل به روایت متی"، "ادیپ شاه" و فیلم بسیار جنجال بر انگیز "سالو، یا 120 روز سدوم" از دیگر ساخته‌های اوست.

 

کنسرت "گروه دستان" در پاریس

در روز شنبه 17 ژانویه، "گروه دستان" به خوانندگی "مهدیه محمد خانی"، کنسرتی در سالن "کره بل فوی" در "بلونی" حومه پاریس، اجرا می کند.

این گروه که در پی اجرای برنامه در چند شهر اروپائی به پاریس می رسد، از جمله ترانه " یک دریچه" را که بر پایه این شعر فروغ فرخزاد ساخته شده اجرا می کند.

آفیش کنسرت گروه دستان
آفیش کنسرت گروه دستان

پاریس 17 ژانویه 2015

Paris, Carré Belle-Feuille

60 , Rue de la Belle Feuille, 92100 Boulogne-Billancourt

 

دریافت رایگان خبرنامهبا خبر-پیامک های ما اخبار را بصورت زنده دریافت کنید

اخبار جهان را با بارگیری اَپ ار.اف.ای دنبال کنید

این صفحه یافته نشد

صفحۀ مورد توجۀ شما یافته نشد.